تبليغاتX
سبز همچون دریا


سبز همچون دریا

به زودی به تو خواهم پیوست مسافر جوان زندگی من...

سلام دلبرکم.صبحت به خیروشادی و سلامتی

خوبی قربون شکل ماهت برم؟چه خبرا عزیزه دل ابجی!؟

وای عزیزکم چقدر خوب که تو جایی زندگی میکنی که نه سرما هست نه گرما نه جنگ نه ظلم نه بی عدالتی نه رذالت نه پستی نه...

خوشا به حالت که جایی هستی که امنیت و شادی و ارامش موج میزنه و شاید اونهم شاید اگه خیلی نامرد نشده باشی تنها دلتنگیت دوری از ماهاست.راستی هادی واقعا دلتنگ ما میشی؟اصلا مارو به یاد داری؟یامثل جسمت که از پیش ما رفت با بی رحمی و بی انصافی مارو ترک کرد"روح وقلبت هم برای همیشه مارو تنها گذاشت؟؟

اگه اینطور نیست چطور دلت میاد حتی یه شب به خوابم نیایی که دلم خوش باشه به بودنت وحرفهایی که باهات میزنم :(

بگذریم دلبرکم نباید ناامید باشم و فکرهای اینجوری کنم مگه نه؟معلومه که به یادمون هستی و حداقل گاهی دلتنگمون.مبادا اونجا با این دختر مخترا و پسرمسرا دوست بشی که دیگه حتی یه لحظه هم به یاد ما نیافتی ها.میکشمت اگه اینجوری بشه میکشمت هادی من

دوستت دارم خیلییییی

دانشگاه ازیکشنبه شروع شد.فعلا درسهایی که گذروندم و هرروز آرزو میکنم همه رو قبول کنند"نگرفتم.استاد حسابداری بازرگانی خدماتی مون اگه درست یادم باشه کمی از من کوچکتره و...بگذریم

فرم خاصی حرف میزنه و فکرکن اولین نفری هم که یکشنبه باهاش برخورد داشتم دقیقا همین شخص بود که رفتم از یکی دیگه سوال کنم اون ازم سوال کرد دنبال چی میگردی؟بعدم گفت که کلاس فلان و منهم استادتون هستم.گفتم اوکی مرسی خوبین؟بعدم اومدم سرکلاس نشستم تا بقیه بیان

نخاله تو کلاسها همیشه پیدا میشه واینجا متاسفانه تا دلت بخواد بچه کوچولوهایی داریم که فقط و فقط اومدن برای هر و کر و دلخوش بودن از همکلاسی با پسرهاو...یکی از پسرها که فکرکنم ۵-۶سالی از من کوچکتر است اونقدر دقایق بیشمار خیره به من نگاه میکنه که اعصابم خرد شده.نگاهش اونقدر سنگین که دلم میخواد برگردم بکوبم تو چشماش :|

اما بهت بگم عزیز از استاد ریاضیات و کاربردش در حسابداری که البته استاد ریاضی پیش و استاد آمار هم هست.یک آقای۶۵ساله ی درمجموع جدیییییییییییی و یه جورایی بداخلاق و کمی گوشهاش هم فکرکنم سنگین

هادی دعا کن ریاضی من اوکی بشه که اقلا خیالم راحت باشه یک درس رو باهاش ندارم.همین دوتایی که باهاش دارم دقم میده به قدر کافی

دیشب بهش باخنده گفتم ولی خدایی خیلی بداخلاقینااااا

من که از اینا خیلی بزرگترم و شاید جای مامان بعضیهاشون باشم(آخه متولد ۷۱هم داریم فکرش روکن عزیزززز!!!!)از شما حساب میبرم وای به حال این بدبختها

خلاصه کلی حرف زدیم و گفت نه بابا.ولی دقیقا آره بابا بود هادی بخدا.یعنی خیلی جدی و سخت گیره

البته درس دادنش خوب وامیدوارم همینطور خوب پیش بره

استاد جوان حسابداری هم خیلی درس نداد ولی فکرکنم بد نباشه درس دادنش.جمعه هم که فارسی ۱ انگار دارم

البته هنوزم تو فکرم که اگه بشه حذفش کنم.حالا ببینیم چی میشه.

م همچنان دنبال رابطه برقرار کردن با من است.نمیدونم از این تلاش چندین ساله برای ایجاد دوستی خسته نشد؟؟؟خودش میگه نه ولی من واقعا حرصم درمیاد که هرحرفی که میزنیم چه راجع به کار چه روابط انسانی و ...همش وسط واول و آخرش به پیشنهاد دوستی وصل میشه.حالم بهم میخوره از این حرفها :(

نمیدونم با چه زبونی باید بگم که بعضی ها دیگه نیان اینجا...

حضورشون رو دوست ندارم.از حضور آدمهای دروغگو و متظاهر بدم میاد.اگه خیلی دوست داشتی حال منرو بدونی درتمام این دوسال دست به گوشیت برده بودی و حالم را میپرسیدی که اونقدر رنج میکشیدم و تنها بودم.حالا همون رنج هست همون تنهایی هست اما قدرتم برگشته و بیشتر هم شده چون قلبم دیگه برای خیلی ها نمیتپه خیلی ها که شاید زمانی برام خیلی مهم بودند اما حالا نیستند اصلا نیستند حتی اگر بعضی از این خیلی ها رابطه ی خونی باهام داشته باشند.

بعدم که دروغت معلوم شد و تاسفم رو از زمانی که باتو بودم و واقعا دوستت داشتم بیشتر کرد.متاسفانه هنوزم دوست دارم آدمها رو راستگو ببینم و هنوزم وقتی میفهمم راستگو نیستند خیلی ناراحت میشم خیلی

لطفا به انتخابی که کردی احترام بگذار نه بخاطر خودت چون مهم نیستی به خاطر طرفت و دیگه نیا اینجا هیچوقت نیا

خب دلبرم من دیگه برم حاضر شم برای رفتن

خیلی دوستت دارم خیلی خیلی خیلی بسیار زیاد

همیشه عاشقت

سوفی

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:33 توسط سوفیا| |


Design By : Night Skin