تبليغاتX
سبز همچون دریا


سبز همچون دریا

به زودی به تو خواهم پیوست مسافر جوان زندگی من...

راز اول: افراد خوش‌اقبال به شانس اعتقادی ندارند! اخیرا محققی با 10 تاجر موفق به منظور تالیف ‌كتابی درخصوص "نقش شانس در موفقیت" مصاحبه كرد. تقریبا هیچ یك از آنها به شانس اعتقادی ‌نداشتند، بلكه تنها راجع به جریانی از اتفاقات غیرمنتظره صحبت می‌كردند كه به صورت روزمره در زندگی آنها ‌رخ می‌دهد. به نظر می‌رسید كه آنها دوست نداشتند از كلمه "شانس" استفاده كنند چراكه در این صورت ‌راهی برای كنترل آن وجود ندارد، اما آنها یاد گرفته‌اند كه كنترل این جریان غیرمنتظره ممكن است. مهم ‌نیست كه این جریان را چه می‌نامید بلكه مهم این است كه این جریان برای شما هم رخ دهد.‌

‌ راز دوم: اتفاقات بد برای آنها هم رخ می‌دهد. چند راه برای خوش‌شانس بودن وجود دارد. مفیدترین و ‌معمول‌ترین راه، یافتن فرصت در درون مشكلات است. همیشه در دل مشكلات، معجزه‌ای وجود ‌دارد. همه شانس‌های ‌بزرگ در حل مشكلات بزرگ نهفته هستند. به نظر می‌رسد كه تشخیص مشكلات و نیازهای اساسی و ‌تبدیل آنها به یك فرصت بهترین تعریف برای شانس باشد.

راز سوم: بیشتر افراد به خاطر ترس از شكست، كار را رها می‌كنند. اگر ندانید كه درصد موفق ‌شدنتان چقدر است تا چه حد حاضر به شروع یك كار و ادامه آن هستید؟ خیلی از مواقع رخ می‌دهد كه ‌برخی چیزهایی كه ما از آنها به عنوان شكست یاد می‌كنیم در واقع زود رها كردن آن كار بوده است. قبل از ‌اینكه واقعا شكست بخوریم در اكثر مواقع ما به قدر كافی تلاش نمی‌كنیم و هرگز در كل زندگی‌مان ‌شكست واقعی را متحمل نمی‌شویم، فقط كار را زود رها می‌كنیم و به تلاش خود ادامه نمی‌دهیم.آیا با ادامه تلاش و نترسیدن از شكست احتمالی، ‌امكان موفقیت بیشتر نمی‌شد؟ مطمئن باشید كه با این طرز تفكر، زندگی‌تان شروع به تغییر می‌كند و درصد ‌موفقیت‌تان بالا می‌رود و بالطبع شانس‌تان بیشتر می‌شود.‌

راز چهارم : شرط‌بندی روی بازنده‌ها، شما را بازنده می‌كند.افراد خوش‌شانس دوردست‌ها را دیده و ‌شرط‌بندی می‌كنند؛ اما یك شرط‌بندی حساب شده! این افراد، محكم و سرسخت هستند اما می‌دانند كه ‌چگونه باید موقعیت‌ها را تشخیص داده و طبقه‌بندی كنند.چه چیزی یك موقعیت خوب را می‌سازد؟ اول باید ببینید كه كارتان باعث یك مشكل شایع و گسترده می‌شود؟ ‌دوم اینكه آیا افرادی كه آن مشكل را دارند حاضرند پول كافی برای حل مشكل‌ خود‌ بپردازند؟ ‌سوم اینكه آیا ارتباط با افرادی كه آن مشكل خاص را دارند راحت است؟ ‌چهارم اینكه آیا راه‌حل مورد نظر واقعا مفید است؟اگر نتوانستید به تمامی این سوال‌ها پاسخ دهید باید ‌بدانید كه خواهید باخت و شانس به شما روی نخواهد آورد‌.

راز پنجم: بهترین موقعیت‌ها و شانس‌ها از طریق دیگران به شخص روی می‌آورند. شانس خوب ‌تقریبا هرگز در تنهایی به سراغ ما نمی‌آید. مطمئنا تعداد زیادی از مردم مقدار قابل‌توجهی پول را در خیابان یا ‌در باغچه حیاط‌شان پیدا نمی‌كنند یا در قرعه‌كشی‌ها برنده نمی‌شوند. در عوض، شانس اغلب در قالب ‌فرصت به افراد روی می‌آورد. اغلب یك ایده مناسب كه منجر به یك شانس خوب می‌شود، به خاطر ناراضی ‌بودن دیگران از شرایط، در ذهن شما شكل می‌گیرد.‌

راز ششم: شانس خوب به سراغ كسانی می‌رود كه آمادگی لازم را دارند. فرض كنید كه شما به ‌عنوان یك بازیگر آماتور در یك تئاتر محلی مشغول به نقش آفرینی هستید. یك تولید‌كننده بزرگ سینما بر ‌حسب یك اتفاق تصمیم می‌گیرد كه به دیدن نمایش شما بیاید و بعد چیز خاصی را در بازی شما كشف ‌می‌كند كه منجر به قرار ملاقات با شما و سپس پیشنهاد یك تست سینمایی می‌شود. آیا شما برای یك ‌چنین موقعیتی آماده شده، تحصیل‌كرده یا مهارت خاصی را آموخته بودید؟ نه؛ شما تنها مسیری را آغاز كرده ‌بودید. اگر شما كاری را آغاز كنید احتمال اینكه آن را خوب انجام دهید وجود دارد. در واقع شما یك گام به ‌سمت رویاهایتان برداشته‌اید. اما اگر این كار را آغاز نمی‌كردید، خوب موقعیت‌های بعدی هم مسلما برایتان ‌رخ نمی‌داد.‌

راز هفتم: شما هم می‌‌توانید چیزهای خوب را جذب كنید.تمام حرف سر این مطلب است كه سعی ‌كنید در درون حوادث بد، فرصت‌ها را بیابید و مهارت‌هایتان را بهبود دهید. همه افراد موفق، همواره روی آنچه ‌می‌خواهند تمركز می‌كنند و با تلاش زیاد به آنچه می‌خواهند می‌رسند، بنابراین موفقیت و شانس‌شان ‌تصادفی نیست. اكثر افراد موفق، صبح‌ها كه از خواب بیدار می‌شوند چند دقیقه را صرف فكر كردن به اهداف ‌و ارزش‌هایشان می‌كنند. سعی كنید مسئولیت موارد بد و نامطلوب در زندگی خود را بر عهده بگیرید. اگر ‌اكنون درموقعیت ناراحت‌كننده‌ای به سر می‌برید هرگز توان تغییر آن را نخواهید داشت مگر اینكه واقعیت‌ را ‌بپذیرید كه اتفاقات بد ایجاد شده را، شما خلق كرد‌ه‌اید. به خود بقبولانید كه شما هم مشكلاتی را ایجاد ‌می‌كنید، در این هنگام است كه شما می‌توانید آن شرایط را تغییر دهید.
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:9 توسط سوفیا| |

سلام دلبرکم.صبحت به خیروشادی و سلامتی

خوبی قربونت برم؟چه خبرا؟امروز ۵شنبه است قرار بود بیام پیشت ولی از صبح خیلی حالم بد بود برای همین ترسیدم بیام و سرما هم که بیداد میکنه گفتم یک وقت بدتر نشم.

بیزارم از سرماااااااااا.هرچند از گرما هم بیزارمممممم

دلم میخواد هوا همیشه معمولی باشه نه سرد نه گرم.یک هوای خوب و ملایم با یک نسیم همیشگی.هوایی که آدم مجبور نباشه یه عالمه لباس بپوشه اما بازم سردش باشه یا هرچقدرم لباسهاشو در بیاره بازم خیس عرق باشه

نمیدونم همچین هوایی واقعا وجودداره یا نه؟ولی من اینطور هوا رو دوست دارم

اونجا که تو هستی هوا چه جوریه هادی؟سرد میشه؟گرم میشه؟یا همیشه همونطوری که من میخوام؟؟

امیدوارم اونقدر هوا خوب باشه و لطیف که همیشه کیف کنی و لذت ببری

با اینکه خیلی نامردی(هرچند میدونم دلیل این بی مهریهات چیه و بهت قول میدم که روی قولی که بهت دادم تا جایی که بتونم بمونم)ولی از همه ی مردهایی که تا امروز تو زندگیم دیدم مردتری و مستحق بهترین زندگی و بهترین لذتهای خدادادی هستی عزیز دلم.

فکرمیکنم چون این چندوقت خیلی بازم سعی کردم گریه نکنم و سعی کردم فکرنکنم و کلی مسائل در ذهنم بود و کلی اتفاقات مزخرف هم در شرکت افتاد و قضیه معادلسازیهام هم هنوز اوکی نشده برای درس ریاضی(حقوق بازرگانی و اقتصادخرد و تنظیم اوکی شد.مبانی کامپیوتر با اینکه من سه واحد گذرونده بودم والان دو واحد شده ولی چون سرفصلها تغییرکرده قبول نکردند و این خیلی احمقانه بود خیلییییییی)خلاصه همه و همه و همه چی دست به دست هم دادند که این مدت خیلی به حالت خفقان بیافتم.دیشب کمی تا قسمتی آبغوره گرفتم که بهتر شم و البته زودی زدم تو ذوق خودم که نباید گریه کردو...حالا یه سرسوزن بهترم ولی ...

دلتنگی های آدمی را باد به ترانه ای میخواند.....

ایکاش میشد دلتنگی ها رو به دست باد سپرد که بخوندشون و برای همیشه از دل آدم دورشون کنه

ایکاش هیچوقت پائیز نمیرسید که لحظه لحظه ی تلخیهای سال ۸۶رو برام زنده کنه ایکاش هیچوقت دیماه نمیومد که هرروز منتظر باشم که ...ایکاش هرگز محرم نشه هرگز تاسوعا نشه هرگز عاشورا از راه نرسه تا...

بگذریم

بگذریم

بگذریم

چه خبرا دیگه عزیزم؟اوضاع خوبه؟امشب خونه ی اجدادی هستیم انشاءالله.برای عروسک یک لوکی باکس خریدم اوندفعه براش لپ لپ خریدم ولی نیومد دیدم مرجان خیلی دلش میخواد دادم به اون.خودم چون خیلی آدم با دقتی نیستم لوکی باکس تاحالا ندیده بودم یه صورتیش رو گرفتم که یک شکلک بامزه روش.امیدوارم توش چیزای خوبی باشه و دریای من خوشش بیاد.الهی قربون زبون درازش بشم.

طبق معمول که کلی حواس دارم یکساعت و نیم نت بازم وصل بوده و تل اشغال و بنده داشتم یک فیلم در ام بی سی پرشیا نگاه میکردم که داستین هافمن بازی کرده بود.فیلم قشنگی بود مثل اغلب فیلمهایی که ازش دیدم.دیشب بود یا پریشب یادم نیست فکر کن چه فیلمی داشت میداد؟

تاجر ونیزی با بازی آل پاچینو به نقش یهودی قصه

سالها پیش من و زیور که هنوز عروسی نکرده بود این داستان رو در قصه ی شب رادیو با هم گوش میکردیم و زیور بهم گفت صدای خانمی که شخصیت زن اول رو داشت و قشنگ بود خود اون خانم اصلا خوشگل نیست و درواقع زشت خیلی سال طول کشید که من اون خانم رو دیدم و واقعا دیدم صدا چقدر میتونه با قیافه فرق داشته باشه ها

و تازه متوجه شدم پس خیلی غریب نیست اگه صدای من بدک نیست اما قیافم شونصد درجه با صدام فرق داره :دی

خلاصه که اینجوریهاست

فردا کلاس فارسی ۱ دارم.هفته ی پیش به هزار ویک دلیل نرفتم ولی فردا باید برم.نمیخوام عقب بیافتم از درسها اگرچه واقعا بیزارم از کلاسی که جمعه باشه

یادم باشه برم شرکت و تحقیقی که یکی از بچه ها زحمت کشیده برام نوشته راجع به خیام بگیرم.ولی حالا میمونه تایپ و پرینتش که اگه فلش خور کامپیوترم یا خود فلشم مشکل نداشت قطعا میتونستم همینجا خودم دو سوت تایپ کنم و ببرم شرکت پرینت بگیرم ولی افسوس :(

حالا شایدم ببرم انقلاب بدم برای تایپ و پرینت.البته من که نمیشناسم و ازاین کارها هم نکردم تاحالا ولی میگن روبروی دانشگاه هست از این چیزمیزا

ببینیم چی میشه.خودم میخواستم بنویسم ولی بازم بخاطر همون مشکل سرعت کامپیوتر و نداشتن پرینتر و حتی بخشیدن کتابهایی که داشتیم به کتابخونه بعد از تو"نشد و همکارم چون خیام رو دوست داشت گفت من برات تهیه میکنم.مرسی مهربونننننن

خب دلبرم من دیگه برم.

دلم خیلی برات تنگ شده هادی.من بد ولی تو بد نباش و بیا به خوابم  چی میشه بگذاری حست کنم؟چی میشه هادی

مراقب خودت و قلب من باش

همیشه عاشق و بیادت

سوفیا

پیوست:

از اونجایی که من اصلا به دونستن تاریخ دیگه علاقه ای ندارم اصلا نمیدونستم شنبه تعطیل وگرنه قطعا هفته ی قبل هرجور شده میرفتم دانشگاه و برای این هفته برنامه ی یک سفر به اصفهان یا شیراز یا بهتر از اونجا به جنوب رو میکشیدم(چقدرم که پول دارم :دی)

آقای ا برام از اهواز زردچوبه و ادویه ی خورشتی و پلویی آوردند.هرکاری کردم پولش رو نگرفتند خیلی ناراحت شدمممممممممممممم :(

به هرحال مرسی آقای ا خیلی مرسی

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:32 توسط سوفیا| |

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا شون شد . یكی به دیگری سیلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می كند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.»

-------

سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم؟دلم خیلی گرفته خیلی...

مدتهاست دارم باخودم فکرمیکنم چطور میتونی انقدر بی رحم باشی و فراموشکار

چطور میتونی به این راحتی منو فراموش کرده باشی و بدون من زندگی کنی؟

چطور میتونی گرمای آغوشم رو از یاد برده باشی و عشقی که خالصانه و بی محابا نثارت میکردم؟

چطور ازخاطرت بردی گرمی لبهام رو و نوازش موهات با همین دستها رو...

میدونی چقدر دوستت داشتم و دارم؟میدونی چقدر سخت بود بی وفایی و رفتنت؟

میدونی چقدر اشک ریختم وقتی دیدم واقعا تنهام گذاشتی و رفتی دنبال زندگی خودت.

دلت برام تنگ نشده؟حتی یه ذره؟یادته چقدر باموهات بازی میکردم؟

یادته چطور لپهات رو میکشیدم؟چطور گازت میگرفتم؟

چطور فراموش کردی؟من برای شنیدن صدات همیشه عاشق بودم و فکرمیکردم تو هم همینطوری اما حالا ...

میدونی چقدر وقته صدای هم رو نشنیدیم؟

هنوزم طلبکارانه حرف میزنی؟هنوزم دروغ میگی؟هنوزم سر کار میگذاری؟

آخ چقدر جنس تو بی رحم

چقدر سنگدلی که همه چیز رو فراموش کردی

شده تاحالا حتی یه لحظه باخودت فکرکنی دلت برام تنگ شده؟دلت میخواد صدام رو بشنوی؟دلت میخواد بازم مثل اونوقتها تو بغلم باشی؟

تو این مدت هیچ باخودت فکرکردی چی به سرم آوردی؟هیچوقت عذاب وجدان گرفتی؟

چی میگم من؟دیوونه ام خیلی دیوونه

خودم میدونم

دوستت دارم و خیلی دلم برات تنگ شده و خیلی به حضورت احتیاج دارم خیلی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:10 توسط سوفیا| |

چندوقت پیش دوستی اونچه در زیرمیخونید برام فرستاده بود تا امروز ...

بد نیست باهم بخونیمش :

هم سفر

در اين راه طولاني - که ما بي خبريم

و چون باد مي گذرد

بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي

مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم

يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را

و يک شيوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست

و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است

عزيز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛

واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق

يکي کافيست

عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست

من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

عزيز من

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد

بگذار درعين وحدت مستقل باشيم

بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم

بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم

اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند

بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست

سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست

بيا بحث کنيم

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم

بيا کلنجار برويم

اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها، تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد

نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،............ حفظ کنيم

من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم

و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم

عزيز من ! بيا متفاوت باشيم

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:23 توسط سوفیا| |

سلام زیبای خفته ی من.صبح سردوبارونی و یخخخخخخخت به خیرو گرمی و شادی

خوبی قربون شکل ماهت برم؟منم خوبم شکرخدا و میخوام تمرینات حسابداریم رو حل کنم ولی گفتم قبلش بیام سلام وعلیکی باهات بکنم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد استتتتتتتتت.از همه ی در و دیوارهای این خونه سرما وباد میاد تو.خدایی بقول قدیمیها انگار با تف همه چی رو بهم چسبوندند(به من چه حرف قدیمی هاست من که نگفتم)

هنوز از ... دلگیرم خیلی هم دلگیر چون حتی شعور عذرخواهی واقعی هم نداشت اون عذرخواهیش به درد عمه ش میخوره

بگذریم

ننه اومده تهران و البته فقط یک صبح تا عصر که من شرکت بودم خونه ی اجدادی بوده و بعدش رفته خونه ی خاله اینا.دیروز به خاله زنگ زدم که هم حال شوهرخاله را بپرسم که متاسفانه خیلی خوب نبود و رفته بودند دیالیز و هم با ننه صحبت کنم.خوب بودند شکرخدا و ازشون پرسیدم که میخواین بیائین خونه ی اجدادی؟اگه بله که من فردا(یعنی امروز)وقت دارم.اما گفتند که منتظر دایی هستند ببینند میان دنبالشون یا خیر؟

خلاصه که اینجوریهاست.خدا کنه ۵شنبه همه دور هم باشیم و ننه هم باشه.امیر کلی با ننه جورند و کلی فضا رو شاد میکنه.اگرچه دیشب امیراینا اینجا بودند و گفت که ظاهرا ۵شنبه با مامان لیلا میخوان برن دنبال یخچال براشون و ساعت ۳هم کلاس داره و شب هم که با گروه کوهنوردیشون میرن کویر.

کویر نوردی اونم تو این سرما واقعا اشتباه.امیر هم که بدتر از من آدم قوی نیست و میترسم مریض شه تو این هیر و ویری.

حالا ببینیم چی میشه.

ا امشب میره کیش وامیدوارم بهش حسابی خوش بگذره.این اولین سفرش به کیش است و امیدوارم کلی خاطرات خوب بدست بیاره.

آئینه وآئین عزیز هم که فردا میرن قشم.دوست جون هم که فردا میرن شمال(خدایی تو این سرما دیوونه است)

اما من هیچ جا نمیرم :((

راجع به کار روی تصمیمم خیلی جدی هستم ولی هنوز در زمان عملی کردنش کمی شک دارم.البته فقط کمی.

حالم از شوخی های مزخرف و تهوع اور مدیرمالی بهم میخوره و دیروز حالی ازش گرفتم که خفه شد و موند که چی بگه.

نمیدونم چرا بعضی ها شعور و فهم اینو ندارند که حدشون رو نگه دارند و تا کمی بهشون میخندی و برای صحبتها و دردودلهاشون وقت میگذاری فکرمیکنند خبری است و میتوانند آش نخورده فامیل شوند.مثل اون م احمق که از اونروز تاحالا حتی سلام هم بهش ندادم جز یک بار که وارد اطاق این مردک مدیرمالی شدم و با مهندس م اونجا بودند و من بدون نگاه کردن بخاطر مهندس م مجبور به سلام شدم.

خوشحالم که ... مدتهاست دیگه اینجا نمیاد واقعا خوشحالم.بعد از قضیه ی اوندفعه واقعا ازش بدم اومد.چون دروغ مسخره ای بود خیلی مسخره.

وای خوش بحال ا که امروز میره کیش.دلم میخواست منم آخر هفته م رو میرفتم یه شهر جنوب که البته دریا و رودخونه ای هم داشته باشه خصوصا دریای تمیز

تازه داماد از ماه عسل پریروز برگشت و دیروز اومد سرکار.یکربعی حرف زدیم با اونو و بابک و سولی و بچه ها هم که داخل حسابداری بودند و گوش میکردند.وقتی رفت از اطاق بیرون و بابک هم رفت و سولی هم رفت پشت میزش یواشکی پاکت کادوش رو گذاشتم روی صندلیش و صندلی رو هل دادم زیر میز

تا رسیدم اون کارخونه و پشت میزم نشستم تل زنگ خورد و تا صدای ب رو شنیدم قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:قابل شما رو نداشت انشاءالله که خوشبخت و عاقبت به خیر باشیدوهمیشه لبخند تو زندگیتون حاکم باشه ...

خدا همه ی زندگی ها رو سرشار از خوشبختی کند

خب دیگه دلبندم من برم

دوستت دارم هوار تا خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد

همیشه عاشق و به یادت

سوفی

پیوست:درگذشت بانو نیکوخردمند(که من همیشه با بانو علو اشتباه میگیرمشوننننن و نمیدونم چرا؟)رو تسلیت میگم

انشاءالله که روحشون شاد باشه و خدا به بازماندگانشون صبر عطا کند...

پیوست:انقدر بیا تا خسته بشی دیگه برام مهم نیست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:31 توسط سوفیا| |


Design By : Night Skin